|
آدمها با انگیزه های متفاوتی وارد نتورک میشن، انگیزه هایی مثل بهتر شدن، رو به راه شدن اوضاع اقتصادی، هدفمند شدن، با هم بودن، عقب نموندن از قافله، و حتی رو در بایستی که روی حساب مرام و رفاقته! و این واقعیت رو باید بپذیریم که همه آدمها توی هر شرایط اقتصادی، اجتماعی و کاری که هستند، کارهای زیادی رو برای انجام دادن دارن و ویژنهایی رو برای تیک زدن که با داشتن یکی از هزاران انگیزه می تونن نتورک رو به عنوان راهی برای تغییر انتخاب کنن. گرچه گاهی تو گیر و دار زندگی گرفتار میشن و تمام تصویرهای ذهنی از آینده بین روزمرگی و غم نان محو میشن! از خودم شروع کنم، من توی یک خانواده کاملا معمولی و یک زندگیه ساده کارمندی با همون حقوق سر برج و دغدغه های خاص خودش و محدودیت های بی حصر و حدش که البته به همگیشون افتخار می کنم، رشد کردم و برای ادامه تحصیل به تهران اومدم و توی خوابگاه زندگی می کردم. حاصل این پروسه، اینجوری به نظر میرسه که توی زندگی من کلی کارهای عقب مونده و اهداف غیر ممکن وجود داشت که به مدد پول ممکن میشد و این می تونست انگیزه بسیار قوی برای شروع نتورک من باشه! اما واقعیت چیزه دیگه ای بود... یادمه بعد از جلسه ای که ْQuest به من معرفی شد، تو ذهنم نه تصوری از برد بود، نه درک شفافی از سقف درآمدی و نه ذهنیت اعداد و ارقامی که برام روی کاغذ نوشتند و نه حتی انگیزه ای قوی برای سخت کار کردن و پولدار شدن. حقیقت این بود که من تسلیم شرایطی شده بودم که اجتماع برام قائل شده بود و جبر این شرایط اونقدر سنگین بود که من خواسته های منطقی و معمول خودم رو حتی تو حداقل فراموش کرده بودم و مثل اکثر آدمها خودم رو با شرایطی که جامعه برام تعیین کرده بود تطبیق داده بودم! زمانی که تصمیمم برای ورود به نتورک قطعی شد دو علت سطحی و حتی مضحک داشتم. یکی "رو در بایستی" با معرفم داشتم و مرامم که اجازه نمی داد تنهاش بذارم و دوم "با هم بودن" با آدمهایی که تو خوابگاه روزها و شبهای خوبی رو با هم سپری میکردیم و دوباره می شد به بهانه نتورک دور هم جمع شیم!!! دوستان اشتباه نشه، من نه شکمم سیر بود و نه یک و نیم میلیون رو یکجا از بابام گرفتم! اما همونطور که گفتم، شرایط گاهی آدمها رو به جهتی سوق میده که فقط به ادامه دادن فکر می کنن و کیفیت اون اصلا مهم نیشت! این حکایت ورود بود، اما موندن توی Quest حکایت دیگریه و بدون انگیزه های قوی غیر ممکنه! با اون ذهنیت تا الان حتما باید Off می شدم و اگه الان اینجا هستم به این دلیله که من وارد مجموعه ای شدم که اتمسفر و جو حاکم اون به گونه ای بود که خواستن ها رو تکثیر می کرد و بهت یاد می داد که کارهای مهمی رو برای انجام دادن پیش رو داری و این به نظرم مهمترین وظیفه ای بوده که بالاسریهامون به نحو شایسته ای ایجاد کردن! امروز زیاد می شنوم که لیدرهای یک مجموعه میگن فلانی off شد چون نمی خواست!!! چون ویژن نداشت!!! چون چرای محکمی برای تحمل این چگونگی نداشتن!!! غافل از اینکه این بزرگترین و مهمترین وظیفه ماست که بتونیم به همه افراد سازمانمون انگیزه و جهت بدیم. تا به حال فکر کردید که اگه قرار بود توی مجموعه خودتون وارد می شدید به سمتی هدایت می شدید؟! حتما یادتونه که پاتمن در CD سال 2004 خودش به این نکته اشاره کرد که "بزرگترین وظیفه و دغدغه یک لیدر اینه که بتونه سازمانش رو on و active نگه داره" حالا این On نگه داشتن می تونه با جلسات هفتگی محکم و انرژی دار باشه، می تونه با داشتن یک تیم موثر و محکم باشه و یا با ایجاد یک رابطه محکم شما با تمامی اعضای سازمانتون باشه! اما اینو بدونید که اگه می خواهید در این سیستم موفق بشید، باید به فکر ساختنه سازمانی باشید که تمامی اعضای اون به بودن در اون سازمان افتخار کنن و اون سازمان رو اهرمی برای رسیدن به اهداف و آرزوهاشون بدونن! |
+ نوشته شده توسط -:- ناصر -:- -:- - :-
|


