|
یادم میاد که یکسال و 9 ماهه پیش بالاسری های من به بچه های تیم ما گفتن که دیگه باید برید و یک Office برای خودتون بگیرید. اون موقع تعادل من 13 بود که فقط یک دایکرتم active بود و سمت دیگه من دو نفر بودن که هنوز کار می کردن و می خواستن رشد کنن و بقیه مجموعه ریزش کرده بود! بالاسری من که باید مجموعش رو جدا می کرد و Office میگرفت یکطرفه بود و دست کمترش مجموعه من بود. می دونید الان که دارم این مطالب رو می نویسم با خودم می گم که دم لیدرهام گرم که با این وضعیت مجموعه ما آنچنان به ما نگرش رشد و ترکوندن داده بودن که ما بی هیچ فکر اضافی و فشاری فقط دنبال Office می گشتیم که رشد کنیم و بترکونیم! واقعا دمشون گرم... بالاخره بعد از یکی دو روز یک office پیدا کردیم. اولین Office تیم ما یعنی من، بالاسریم و دایرکت هام و یکدونه این دایرکتم و تیم موازی من که چهار پنج نفری بودن شکل گرفت. من برای جور کردن پول پیش Office دو میلیون پول بهره ای گرفتم. اجاره Office ما ماهی 350 هزار تومان بود که قرار شد دایرکتهای من نفری 50 هزار تومان، خودم 65 هزار تومان و بالاسریم 120 هزار تومان و... و همه این پول دادنها در شرایطی بود که نه مجموعه ای وجود داشت و نه پورسانتی! فقط یک تیم همدل وجود داشت که می خواست رشد کنه و تمام کشتی هاش رو آتیش زده بود!!! روز اول تمام در و دیوارهای Office که مدتها خالی از سکنه باقی مونده بود رو تمیز کردیم و کم کم اون انباری مخروبه شکل یک خونه به خودش گرفت، یا بهتر بگم، یک دفتر کار! با بچه ها به در و دیوار خیره شده بودیم و داشتیم از اتمام کار لذت می بردیم که من با کف دست به دیوار زدم و گفتم: بچه ها به اندازه خشت خشت آجرهای این Office می تونیم پول در بیاریم و موزائیک های کف این Office مارو می بره به باغ آرزوهامون! شوق شادی توی چشم تمام بچه ها می درخشید و همه همدل شدیم که این انباری قدیمی رو تبدیل کنیم به باغ آرزو هامون. علیرغم اینکه می دونستیم کارمون چیه و چه روزهای سختی رو پیش رو داریم... واقعیت این بود که ما نه لیست تر و تازه و بزرگی داشتیم، نه اعتبارات بالایی و نه جیب پر پولی! فقط هیچ راهی جز بردن نداشتیم! آدمهایی که همه اضطرار این کار رو داشتن و اگه نمی تونستیم رشد کنیم گشنه می موندیم! اون Office شروع به کار کرد و اون بچه ها استارت زدن و همه لست هاشون رو گذاشتن وسط، همه با تمام وجود پرزنت گذاشتن و همه ورودی گرفتن! و ظرف 8 ماه کار بسیار طاقت فرسا و سخت که از گشنگی کشیدن توش بود تا بدهکاری و خونریزی کلیه (به خاطر رفتن 9 تا پرزنت در یک روز!)، ما صاحب مجموعه ای شدیم که چند صد UV بود. بچه ها اولین Office من شاید آخرین Office منه! اون مبل کهنه هاشو دوست دارم و هنوز نگه داشتم، چون لوستر هاش هنوز به سقف اتاقم آویزونه، چون بچه هایی که اونروز اونجا بودن، امروز همه لیدرهایی هستن که از برادر بهم نزدیکترن! و چون اون اولین Office من بود! ما سخت کوشی رو از اونجا یاد گرفتیم، خواستن رو، بردن رو، جلو رفتن رو! و از اون Office ما چهار تا Office شدیم و بزرگ شدیم و ... این همه رو گفتم که یک چیز رو بگم! بچه ها، کوئستی که من می شناسم، اینطوریه و هیچ مشکلی نمی تونه بلرزوندش! فضایی که ایمان، Vision، و کار سخت از در و دیوارش میریزه! بچه ها اگر هم چین بستری رو برای کارتون ایجاد نکنید، دیگه نمی تونید رشد کنید! این رو به همتون قول می دم! می دونید رشد توی Quest به همین چیزهای ساده و به همین باورهای سخت بستگی داره! مثل ... چند بار کتاب حکایت رو خوندید؟! چند بار در روز به ویژن هات فکر می کنی؟! چند بار در شبانه روز لیست اهدافتو نگاه میکنی؟! جزوه مهراب رو چشم بسته می تونی بگی؟! CD#3 رو فهمیدی؟! و ... تو رو خدا بشینید و با هم تصمیم بگیرید که تا آخرش با هم باشید، با هم کار کنید، پول در بیارید، پول هاتون رو خرج کنید، خلاصه رشد کنید و بترکونید! خوش به حال کسانی که همه اعضای سازمانشون رو دوست دارن، خوش به حال سازمانهایی که همه اعضای اون کارشون رو دوست دارن و خلاصه خوش به حال ما... بچه ها با همین اصول ساده رشد می کنیم، راه رشد توی این سیستم فقط و فقط و فقط همینه! تو رو خدا دنبال چیزه دیگه ای نگردید! همه ما موفقیم چون می خواهیم موفق باشیم و همه ما خوشبختیم چون می خواهیم در کنار یکدیگر به موفقیت برسیم... و ما بهترینیم شک نکنید! |
+ نوشته شده توسط -:- ناصر -:- -:- - :-
|


