خیلی وقت بود ازش خبر نداشتم. نه من سراغی از اون میگرفتم نه اون سراغی از من. یه روز که با بچه های دبیرستان رفته بودیم فوتبال اونم سرو کلش پیدا شد. اولش قرار نبود بیاد ولی وقتی ما داشتیم لباس می پوشیدیم که بریم اومد. آمار برنامه ی فردامو گرفت. وقتی فهمید که دارم میرم مسافرت دیگه چیزی نگفت. تو سفر چند بار برادرم از خونه زنگ زد گفت ببین این رفیقت چی کارت داره؟ ولی من اعتنائی نکردمو بهش زنگ نزدم. دو سه روز بود که از مسافرت برگشته بودم که باز زنگ زد این دفعه دیگه باید می رفتم چون هیچ بهونه ای نداشتم البته منم خدائیش کاری نداشتم گفتم بریم شاید خوش گذشت ضرری که نداره!!!
رفتیم همون جائی که حتما خودتون حدس میزنید. بله کوی دانشگاه تهران، جائی که همیشه منشا اتفاقای مهم تو کشور بود، مخصوصا اون موقع ها که...
خلاصه رفتیمو پرزنت شدیم،خیلی خوشم اومده بود چون فکرشم نمی کردم که بشه انقد راحت پول درآورد!!! ما هم که از بچه مایه دارای دانشکده دل خوشی نداشتیم پیش خودمون گفتیم بالاخره یه راهی پیدا شد تا دهنشونو... !!! رفیقم که کارو به من معرفی کرده بود درسش از من خیلی بهتر بود بنابراین خیلی قبولش داشتم که کار نسنجیده ای نمیکنه بنا بر این سریع رفتم سراغ پول جور کردن و اصلا به نکات ریز کار دقت نکردم که مثلا چرا اینقد پول میده؟ اصلا از کجا میاره میده؟ قانونی هست یا نه؟ تعهد بالاسری هام چقدره؟ چند سال باید توش کار کنم؟ کار چه سختی هائی داره؟ آینده ی این کار و این کمپانی چقدر روشنه؟ و... . خلاصه به هیچی فکر نکردم و یه راست رفتم سراغ پول جور کردن و رسیدن به سرزمین موعود یعنی جائی که میای و در عرض شش ماه بارتو میبندیو میری !!!
شبی که قرار بود فرداش بریم خرید کنیم نمیدونید که چقدر گریه کردم. واسه اینکه من تو زندگیم بی پولی خیلی زیاد کشیدم و همش تو این فکر بودم که کابوس بی پولی تموم شد و چند ماه دیگه خودم و خانوادم هر چقدر که بخوایم خرج میکنیم و به قول پاتمان وقتی میریم رستوران دیگه نگران صورت حساب نخواهیم بود هر چند که تا اون شب یادم نمیومد که رفته باشیم رستوران!!!
با هزار امید و آرزو وارد شدم، منی که به ماهی 200 هزار تومان راضی بودم حالا ماهی 20 میلیون تومان هم راضیم نمیکرد و یادمه که داداشم از همون روزا بهم میگفت بچه مایه دار!!!
ولی واقعیت کار با اون چیزی که بالا سریهام بهم گفته بودن از زمین تا آسمون با هم فرق داشت. به غیر از رفیقم که منو وارد کرده بود هیچ کدوم تو پرزنت های من نمیومدن و بالاسری خودمم خیلی کم باهام میومد بیرون تا بریم فالو.هر چی بود تو همون یه ساعت فالوی بعد از پرزنت بود. و تنها دلیلش هم این بود که هم لول من مجموعش بیشتر از من بود و توجه همه ی بالاسری ها رو به خودش جلب کرده بود. حتما پیش خودشون میگفتن ما که یه طرفمون داره میره چی کار داریم خودمونو با اون اوسکل علاف کنیم؟!!!
و بعد از چند وقت، این بی اعتنائی به من و مجموعه ی من انقدر زیاد شد که وقتی من دو لول بالاسری خودمو میدیدم باهاش رو بوسی می کردم چون چند ماهی میشد که ندیده بودمش و در تمام این لحظات فکر می کردم که مقصر منم که مجموعم خیلی فرسایشی رشد میکنه و این بنده خدا ها که دارن تمام زحمتشونو میکشن تا من رشد کنم. مجموعه ی منم خیلی کند رشد می کرد چون تنها بودم و خیلی از کارائی که فکر می کردم درسته کاملا غلط بود و کسی نبود که اینا رو بهم بگه. بالاسری منم چیز بیشتری از من نمیدونست چون اونم فقط رو مجموعه ی من کار میکرد و رشد زیاد اون دستش به خاطر تلاش اون نبود!!!
همشون چسبیده بودن به دست تعادلشون، هر روز یکی بود که داشت ماشین میخرید و من با همه ی خوشحالی ظاهریم از درون داشتم دیوونه میشدم که من چرا نمیتونم؟! و چرا خیلی ها که حتی بعد از من اومدن الان دارن ماشین سوار میشن؟! و انقدر ساده بودم که نمیفهمیدم این ماشین ها مال خودشون نبود و با نزول و قرض و این جور چیزا خریده بودن تا به اصطلاح تستیمونی مجموعه باشه و مجموعه بهتر رشد کنه!!! البته یه مدتی ما هم خوب رشد کردیم و آدمای خفنی وارد مجموعمون شدن ولی چون باز تنها بودیم یکی یکی رفتن.
و سر انجام اون اتفاقی که نباید میفتاد افتاد. مجموعه ها یکی یکی داشتن ریزش میکردن و کسانی که تجربیاتشون کمتر بود داشتن کارو بی خیال میشدن ولی آدمای به اصطلاح خفن سعی میکردن یه راه حلی پیدا بکنن. پشت سر هم جلسه بود که ست میشد و این بار منم به جلسه هاشون راه میدادن!!!
ولی هیچ فایده ای نداشت، همه به هم فاز منفی میدادن مثلا دو لول بالای من به من میگفت بیا بریم از فلانی شکایت کنیم در حالی که خودش اون موقع 2500 امتیاز زیر مجموعه داشت!!! همه بدهکار بودن همه شاکی داشتن همه با هم دشمن شده بودن همه سعی داشتن سر هم کلاه بذارن تا با بدهی کمتری از کار بکشن بیرون و البته خیلی ها کثیف ترین کار دنیا رو کردن و خیلی از زیر مجموعه هاشون رو بردن تونتورک های پشه ای به امید اینکه شاید اونجا بیشتر بتونن کلاهبرداری کنن!!!
همه چیز غم انگیز بود مثل وقتی که اعراب حکومت پادشاهی ایران رو با اون همه عظمت نابود کردن منتها با یه فرق کوچولو و اونم این بود که این بار اعراب خودمون بودیم و خودمون داشتیم تیشه به ریشه ی خودمون میزدیم.
در عرض کمتر از 5 ماه همه ی کسانی که من باهاشون در تماس بودم از کار کشیدن کنارفقط من موندمو بالاسریمو چند نفر آدم تو مجموعم!!!
ولی باز کار کردیم و خودمون به خودمون انرژی میدادیم تا اینکه یکی از بالا سری هامون که همه حتی نزدیک ترین دوستاش پشت سرش بد میگفتن اومد و ما رو جمع و جور کرد. دوباره انرژی گرفتیم دوباره کار کردیم و همه با هم به گذشته خندیدیم و سعی کردیم ازش عبرت بگیریم.
اما دوباره دیروز...
اتفاق خیلی بدی واسه من افتاد. بالا سری من که تو این همه مدت حداقل حضور فیزیکی داشت و من همیشه فکر میکردم اگه خود کمپانی بگه که دیگه پورسانت نمیده این آدم باز کار میکنه با زبون بی زبونی گفت که دیگه نمیخواد کار کنه والان من موندمو و هیچ کس توی مجموعم!!!
و باز دیشب گریه کردم نه به خاطربدهکاری هام، نه به خاطر دانشگاهم که دیگه تموم کردنش با تموم نکردنش برام هیچ فرقی نداره،نه به خاطر مسخره شدنم از طرف اطرافیانم بلکه به خاطر اون همه رویا که میشد بهش رسید و به خاطر بی مسئولیتی خیلی ها به باد رفت.آره دیشب گریه کردم چون فکر برگشتن به زندگی قبلیم داشت دیوونم میکرد و نمیتونستم باور کنم که اون همه رویا دیگه هیچ وقت دست یافتنی نیست.آره دیشب خیلی گریه کردم دقیقا همون جائی که 3 سال پیش گریه کردم ولی اون گریه کجا و این گریه کجا؟!!!
بچه ها این همه حرف زدم که اینو بگم، آهای شما ها که دارید کار میکنید غلط میکنید به کسی میگید بیا اینجا ما تا آخرش هستیم وقتی پایه نیستید. غلط میکنید که به یکی قول همکاری میدید و اون بد بخت با هزار امید و آرزو قرض میکنه و میاد تا به هدفاش برسه و شما هر لحظه آمادگی اینو دارید که کارو بذارید کنار چون هیچ کدوم از پل های پشت سرتون رو خراب نکردید. غلط میکنید که از زندان میترسید و باز میگید که بیا نترس نمیگیرنت!!!
خلاصه اگه هنوز تصمیم نگرفتید که تا آخرش برید غلط میکنید که پرزنت می ذارید و این همه دروغ رو مثل بالا سریهای من به مردم تحویل میدید.این کار مثل اینه که در باغ سبز رو به یه بیابون گرد تشنه نشون بدی و بعد از کلی تعریف و تمجید ازباغ بگی که تو نمیتونی بری اونجا و اونجا مال از ما بهترونه!!!
اگه مرد میدون نیستید دیگه کار نکنید. میدونید بچه ها این کار بیشتر از هر چیزی به چند تا آدم پایه احتیاج داره تا چند تا آدمی که خوب حرف می زنن!!!
من برای اینکه ثابت بکنم که پایه هستم حاضر شدم دوباره تو یه مجموعه ی بهتر خرید کنم و با همه ی مشکلاتم دوباره رشد کنم و به همه ی کسانی که بهم گفتن دیگه جواب نمیده ثابت بکنم که اونا اشتباه میکردن نه من. حالا میخوام از خودتون بپرسید اگه خدای نکرده واسه شما همچین اتفاقائی بیفته حاضرید دوباره از صفر شروع کنید؟! اگه رو تعادل 500 یه دفه دستتون بخوابه حاضرید دوباره پرزنت بذارید و دوباره مجموعه بسازید؟
شاید فکر کنید اینا رو گفتم تا بگم خیلی خفنم ولی نه به خدا، اینا رو گفتم تا بدونید باید پایه باشید و الا به جائی نمیرسید.
آره بچه ها فکراتونو بکنید اگه پایه ی همه ی مشکلات و سختی هاش بودین اون موقع دوباره کار کنید و اون موقع دوباره پرزنت بذارید و اون موقع به دوستاتون همون حرفای همیشگیتونو بزنید و گر نه وای به حال کسی که زیر مجموعه ی شما میشه و وای به حال شما که دارید وقتتونو تلف میکنید...!!!

پاورقی
در مورد نویسنده باید بگم که بهتره همون جوری که خودش خواسته اسمی ازش نبریم، اما خیلی خوبه به این فکر کنیم که آیا افرادی رو در سازمانمون داریم که نه به خاطر تیک زدن اهدافشون، نه به خاطر آیندشون، نه اشک شوق بلکه اشک حسرت گذشتشون رو بریزن؟!
البته من هم تا به حال شده از صفر شروع کنم، دقیقا مثل پاتمن!!!
به خدا که اشک منم در اومد! اما تنها جوابم اینه که بگم من تا آخرش هستم و ...
خیلی دوست دارم که شما هم جواب این دوستمون رو بدید تا همه بفهمیم که تنها نیستیم!